به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی  مجازی من خوش آمدید

آخرین مطالب

۳ مطلب با موضوع «سفر ها» ثبت شده است

چند و قت پیش مادرم  برای ریحانه یه یه عروسک قوباغه خرید و همون وقت به ریحانه کلمه ی قورباغه رو یاد دادم اما یه مشکل در کار بود هرچی بهش میگم بگو قورباغه می گفت غوربابه!!؟
 جدا جدا می تونست بگه میگفتم بگو قور:
-قور
با:
-با
قه:
قه
قورباقه:
-قوربابه!!!
***
اتفافا کنار یه رود هم بودیم و جای شما خالی ناهار هم خوردیم و حسابی کیف کردیم و بابام و چمران شنا کردن اما حالا ریحانه که فک می کرد واقعا قورباغه انداره ی عروسکشه می گفت:
از غوربابه می ترسم!!؟
حالا ریحانه نمی رفت تو آب،اندازه ی عروسک غورباقه هم بزرگ بود،(تو پست قبلی عکسو رو هم گذاشتم کنار رود روی غورباقه اش نشسته بود) تو آب نمی رفت بابام و چمران هم توی آب نبردنش اما کمکم که دید اونا دارن شنا می کنن ترسش ریخت و بابام بردش تو آب و حسابی حال کرد،دم غروب که شد اومدیم که از اب بریمم بیرون گفت نمیام!!؟حالا خر بیار و باقالی بار کن،
با بدبختی از آب آوردیمش بیرون و رفتیم.
***
فرداش متوجه شدیم که انگشترهای مادرم اونجا جا مونده برای همین دوباره  مادرم و پدرم به همراه دیگر اعضا بجز من می خواست بپره تو آب که نذاشتن.
amn
سام معینی
۱۱ تیر ۹۳ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سام معینی
۰۳ تیر ۹۳ ، ۱۶:۴۹

چند روز پیش رفتیم سفید چقا،،،

چاتون خالی همه چیز و بی خیال پیاه خواری و خام خواری با شصت و چهار به غذا حمله ور شدیم!!!

چمران هم چند روز بود مقداری دندان فرشکی شده بود و من میگفتم:(چمران ایت اولوپ هامینی گاپیییر،دور و برینه دولان مییین!!؟)و هی هرچی بابام می گفا چمران تکذیب  می کرد! 

چایی،میوه،سبزی،اوملت،زرشک پلو و...(به ترتیب زمانی)

بی اختیار یاد جمه ی آقای غفاری افتادم که با دیدن سه استخوان ران مرغ جلوی پدرم گفت:

شما به ما گفتین گیاه خواری گوش نکردیم مرغ درست کردیم،شانس آوردیم،الان نزدیکه ما رو هم بورین!!

بله تا آخرای شب هم اونجا بودیم،

مشاعره هم کردیم و حسابی کیف!

آخرای شب پدر دکتر ویسی که واقعا یه پیرمرد جوانه گفت:

یه روز یه مهمان به همراه صاحب خانه در حال خوردن غذا بودم که صاحب خانه در دلش گفت:(خوبه بعدا که مهمانه رفت راحت همه ی غذا را می خورم)

سپس بلند شد و خطاب به مهمان گفت:

(الهی شکرت،همین که خوردم هست دیگه بس!!؟

مهمان گفت:

(پس من هم می خورم هرچه که اینجا هس

صاحب خانه با دیدن چنین وضعی گفت:

(اشتها ی من هم انگار آمده پس!

 حالا ابیات رو کنار هم می ذاریم:

(الهی شکرت،همین که خوردم هست دیگه بس          پس من هم می خورم هرچه که اینجا هس         اشتها ی من هم انگار آمده پس!)

بابام هم گفت:

(در قدیم وقتی کسانی می خواستند غذا بخورند در یک ظرف که در وسط می گذاشتند با دست همه شروع می کردند به خوردن،یه روز  دو نفر داشتن با هم به این شگل می خواستن غذا بخورن که یکی می یاد زرنگی بکنه اون یکی رو به حرف بگیره که همه غذا رو بخوره بعد به اون یکی گفت راستی تعریف کن بابات چجوری مرد؟

اون هم شروع میکنه به حرف زدن و میگه:(آره مریض شد بردیمش بیمارستان بعد همه قطع امید کردن و...)و در این مد فرد دیگر همه ی غذا رو بجز یه لقمه می خوره و اونیکی میبینه یه لقمه مونده و خطاب به فرد دیگه میگه:(راستی بابای تو چطوری مرد؟)

اون یکی آخرین لقمه رو می ذاره دهنش و میگه هیچی،افتاد مرد!!!)

من هم یاد این افتادم که خاندایی به من گفت:

(یه روز یه پدر و پسری داشتن غذا می خوردن که پسره به باباهه میگه:بابا آب بده!بابا هه به پسره میگه:اب چیه؟اب که تو خونه مون هم که هست مرغ بخور!!!)


سام معینی
۰۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر