به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی  مجازی من خوش آمدید

آخرین مطالب

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

خوب چون معلممون گفته بود این شعر رو حفظ کنم و برای اینکه چیزی امروز نوشته باشم این شعر رو که نمی دونم اسمش چیه می نویسم:

***

علم،بال است مرغ جانت را

بر سپهر او برد روانت را

*

دل بی علم چشم بی نور ست

مرد نادان ز مردمی دورست

*

نیست آب حیات جز دانش

نیست باب نجات جز دانش

*

دل شدو گر به علم بیننده

راه جوید به آفریننده

*

آنچه در علم بیش می باید

دانش ذات خویش می باید

اوحدی مراغه ای

در ضمن اگه شد  و معلممون معنی شو گفت اگه وقت گرانبهام اجازه داد معناش رو می نویسم!!؟

سام معینی
۲۸ آبان ۹۲ ، ۲۰:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

این داستان رو یه نفر توی انجمنمون نوشته بود و متاسفانه مرجعش رو اعلام نکرده بود.

خیلی داستان قشنگیه حتما بخونین و نظر بدین:

یه نفر یه شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه و ....! 

اون این‌طوری تعریف می‌کنه که: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.


وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!


راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش...!



این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!


خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!


تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.


تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.


تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده...!!! نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود!!!

نوشته شده در انجمن توسط

sha

***

amn

سام معینی
۱۸ آبان ۹۲ ، ۲۱:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز مادر عزیز تر از جانم یه مطلب قشنگ از یه وبلاگ دیگه برام خوند گفتم بنویسم که شما هم بخونین:

چفیه ی یه بسیجی رو تک میزنند ! داد میزنه آهای حوله - لحاف - زیرانداز-روانداز -دستمال - ماسک - کلاه - کمربند - شال - جانماز- سایه بون - جانونی و همه چیزمو بردن!!!!

یاد چفیه داران دفاع مقدس بخیر


سام معینی
۱۳ آبان ۹۲ ، ۲۰:۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

آهنگ فوق العاده زیبا و جدید حامد زمانی به نام مرگ بر آمریکا

چون فردا امتحان علوم دارم بیشتر توضیح نمی دم.

برای دانلود روی متن زیر کلیک کنین:

مرگ بر آمریکا

نظر یادتون نره!

سام معینی
۱۲ آبان ۹۲ ، ۲۰:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
قسمت های رمز دار حاوی اطلاعات شخصی و عکس هایی هستن که فقط افراد فامیل و آشنا می تونن بهشون دستیابی کنن.
اگه جزء این افراد هستین به انجن ما مراجعه کنین و در قسمت اخبار مهم کاربران رمز رو پیدا کنین و اگه ادرس سایت رو پیدا نکردین به من یه نظر بدین که حاوی ادرس ایمیل یا وبلاگتون باشه من هم به وبلاگ شما میرم یا به شما یه ایمیل میزنم و رمز رو بهتون میگم.
باتشکر
amn
سام معینی
۱۱ آبان ۹۲ ، ۲۱:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سام معینی
۱۱ آبان ۹۲ ، ۲۱:۳۲

اینم عکسای ریحانه خوشگل عمو که از هر بچه ای خوشگل تره!

تازگیا که اومده بودن خونمون یه شعر می خووند و تا جایی که یادمه می گفت:

چین چین دامنه

چین چین دامنه 

تیکه تیکه این شعرو می خوند و بعد البته یه گل هم برمیداشت از توی گلدونامون(گل مصنوعی برمیداشت)و اینو می خوند.

***

اینقد دلم براش تنگ شده.

وقتی بهشون زنگ میزنیم پشت تلفن هر جی بهش میگیم میگه!
خونمون که بودن هر نوع صدایی رو از نوع انگلیسی و فارسی عربی و هر زبان دیگه ای باهاش کار کردم.


خداکنه زودتر ببینمش.

***

amn

سام معینی
۱۰ آبان ۹۲ ، ۲۰:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سام معینی
۱۰ آبان ۹۲ ، ۱۹:۵۷

خوب طبق دستور پدر عزیزم  که یه مقدار باید از ایشان هم بنویسیم و فقط راجع به دعوا و کتک کاری های خودمو داداشام ننویسیم.

خوب به همین دلیل امروز تصمیم گرفتم که راجع به قدر دانی و تشکر از پدر جونم اینجا یه چیز هایی بنویسم.

فک کنم جرقه ی این حرف از عکس های آبتنی توی رودخانه ی جادار به همراه دایی جان محترم  آغاز شد و بابایی گفتند(به صورت خلاصه و به زبان ساده) که شما فقط به نکته ی منفی کار های من می نگرید و نکات مثبت رو در نظر نمی گیرید مثلا من این همه شمارو بیرون می برم و کیف می کنین ولی از من هیچی تو وبلاگتون نمی نویسین.

***

من هم در جواب پدر رشید و بلند قامتم عرض میکنم:

البته من کوچکتر ازین هستم که بخوام چیزی بگم ولی حالا که دوستان پافشاری میکنن من عرض میکنم که:

من همیشه به قول معروف دربست در خدمت شما هستم و هرکاری بگین تا قبل از سرپیچی از فرمان اسلام با گوش جان بهش عمل می کنم.

مثلا نصف کردن قرص،آوردن آب،گرفتن فشار،تمیز کردن خونه و خیلی چیز های دیگه.

من از چند روز پیش تصمیم گرفتم به دستور مادرجونم تا جایی که بتونم دعوا نکنم اما نمی دونم تا چه حد موفق بودم.

حتی یه قرار داد امتحانی هم کار کردیم.

خوب امیدوارم شما از من راضی باشید تا آدر دنیا و آخرت موفق باشم و از عذاب جهنم دور باشم.

البته اگه بخوام حقیقت رو بگم واقعا از نظر تفریح و صفا سیتی هیچی برای ما کم نذاشتین و تا حد توانتون مارو بیرون بردین حتی در مواقعی که سرتون حسابی درد می  کرده و به خاطر ما خیلی وقت ها بر خلاف میل باطنی تون ما رو به مسافرت و گشت و گذار بردین.

من از خانواده م به شدت و حدودا بیش از اندازه راضی هستم

و السلام نامه تمام

amn

سام معینی
۰۲ آبان ۹۲ ، ۲۱:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر