به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی  مجازی من خوش آمدید

آخرین مطالب

در سفید چقا و ماجرای طنز های خوردنی

پنجشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۵۳ ب.ظ

چند روز پیش رفتیم سفید چقا،،،

چاتون خالی همه چیز و بی خیال پیاه خواری و خام خواری با شصت و چهار به غذا حمله ور شدیم!!!

چمران هم چند روز بود مقداری دندان فرشکی شده بود و من میگفتم:(چمران ایت اولوپ هامینی گاپیییر،دور و برینه دولان مییین!!؟)و هی هرچی بابام می گفا چمران تکذیب  می کرد! 

چایی،میوه،سبزی،اوملت،زرشک پلو و...(به ترتیب زمانی)

بی اختیار یاد جمه ی آقای غفاری افتادم که با دیدن سه استخوان ران مرغ جلوی پدرم گفت:

شما به ما گفتین گیاه خواری گوش نکردیم مرغ درست کردیم،شانس آوردیم،الان نزدیکه ما رو هم بورین!!

بله تا آخرای شب هم اونجا بودیم،

مشاعره هم کردیم و حسابی کیف!

آخرای شب پدر دکتر ویسی که واقعا یه پیرمرد جوانه گفت:

یه روز یه مهمان به همراه صاحب خانه در حال خوردن غذا بودم که صاحب خانه در دلش گفت:(خوبه بعدا که مهمانه رفت راحت همه ی غذا را می خورم)

سپس بلند شد و خطاب به مهمان گفت:

(الهی شکرت،همین که خوردم هست دیگه بس!!؟

مهمان گفت:

(پس من هم می خورم هرچه که اینجا هس

صاحب خانه با دیدن چنین وضعی گفت:

(اشتها ی من هم انگار آمده پس!

 حالا ابیات رو کنار هم می ذاریم:

(الهی شکرت،همین که خوردم هست دیگه بس          پس من هم می خورم هرچه که اینجا هس         اشتها ی من هم انگار آمده پس!)

بابام هم گفت:

(در قدیم وقتی کسانی می خواستند غذا بخورند در یک ظرف که در وسط می گذاشتند با دست همه شروع می کردند به خوردن،یه روز  دو نفر داشتن با هم به این شگل می خواستن غذا بخورن که یکی می یاد زرنگی بکنه اون یکی رو به حرف بگیره که همه غذا رو بخوره بعد به اون یکی گفت راستی تعریف کن بابات چجوری مرد؟

اون هم شروع میکنه به حرف زدن و میگه:(آره مریض شد بردیمش بیمارستان بعد همه قطع امید کردن و...)و در این مد فرد دیگر همه ی غذا رو بجز یه لقمه می خوره و اونیکی میبینه یه لقمه مونده و خطاب به فرد دیگه میگه:(راستی بابای تو چطوری مرد؟)

اون یکی آخرین لقمه رو می ذاره دهنش و میگه هیچی،افتاد مرد!!!)

من هم یاد این افتادم که خاندایی به من گفت:

(یه روز یه پدر و پسری داشتن غذا می خوردن که پسره به باباهه میگه:بابا آب بده!بابا هه به پسره میگه:اب چیه؟اب که تو خونه مون هم که هست مرغ بخور!!!)


۹۳/۰۲/۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
سام معینی

نظرات  (۲)

جای مارو خالی نکردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
چرا،
حتی؛
هی میگن بیاین،و هر بار حال خاندایی رو که یه بار فقط دیدنش رو می پرسن.
ایشالا یه بار اگه اومدین با هم میریم.

خوش بحالتون آقا...

اگه منم پیشتون بودم از خاطرات جمعه بازارمونم مینوشتیم...

هر هفته میرفتیم جمعه بازار...

راستی این ترکیه ایها همه از یه بشقاب غذا و از یه کاسه سوپ میخورن...

واسه من و شما که  با دهنی مشکل داریم تمرین خوبیه!!!

پاسخ:
بله!
متاسفانه چیز زیادی از جمعه بازار نمی تونم بنویسم!
زشته!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی