به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی مجازی من خوش آمدید

من سعی کردم در این وبلاگ مطالب طنز،مناسبتی،مذهبی و...رو به نمایش بزارم.

به خانه ی  مجازی من خوش آمدید

آخرین مطالب

تبریک عید سعید قربان

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۴:۰۸ ب.ظ

خوب با عرض تبریک راجع به عید قربان.

امروز توی یه کتاب یه داستان راجع به این عید خوندم.

داستان جالبیه...

گفتم بنویسم تا شما هم بخونین:

صبح بود.خنکای هوا اورا به وجد اورده بود.

سال ها بود که او و رنش در روستایی نزدیک شهر زندگی می کردند.آنها فرزندی نداشتند.عید قربان سال گذشته از خدا خواست که خداوند به انهافرزندی عطا کند و نذر کرد که اگر بچه دار شدند سال اینده در همان موقع گوسفندی قربانی کنند.

دو ماه زنش با خنده خبر داد که مدتی دیگر صاحب فرزندی خواهد شد.


مدتی گذشت و صاحب پسری شدند.

عید قربان هم نزدیک می شدند.

تا قبل از عید پول هایش را جمع کرد و به طرف شهر راه افتاد و مدتی بعد به شهر رسید.بعد از مدی گوشفند چاق چله ای نظر اورا جلب کرد.به طرف فروشنده رفت.

گوسفند را خرید و به سمت خانه  راه افتاد.در بازار سه نفر که اورا دیده بودند به طمع افتادند که گوسفند اورا به هر قیمتی که شده از او بدزدند.

به همین دلیل به دنبال او راه افتادند و مدتی که گذشت و از شهر مقداری دور شدند قدم هایشان را تند تر کردند و به سمت مرد رفتند.

مرد که صدای انهارا شنید برگشت.یکی از ان سه مرد یک قدم جلو گذاشت و پس از سلام و احوال پرسی گفت:

برادر،آیا قصد شکار داری که این سگ شکاری را یا خود میبری؟اگر قصد شکار داری به نظرت این سگ غیر عادی به نظر نمی رسد؟او بیش از حد چاق است!

مرد اول از حرف آنان خنده اش گرفت اما مرد ها وقت چندبار دیگر حرف خود را تکرار کردند او هم شک کرد!

دوباره به گوسفند نگاه کرد...در دلش گفت که این که هیچ شباهتی به گوسفند ندارد!تا خواست چیزی بگوید یکی از انها گفت:از ظاهر چاقش معلوم است که مریض است،نکند هار باشد!باید مواظب خودت باشی،باز هم در دلش با خود گفت نکند مرد فروشنده جادرگر بوده و وقتی به روستا برسم به مردم ده حمله کند یا به پسرم آسیبی برساند!بهتر است گوسفند را رهایش کنم و باید بروم و به حساب آن مرد جادوگر برسم پس گوسفند را ول کرد و به سراغ فروشنده رفت.

پس از مدتی که دور شد ان سه مرد تا حد مرگ به او خندیدند...

***

این داستان رو از کتاب کلیله و دمنه(قصه های شیرین)تایپ کردم.

به شما خواننده ی گرامی هم پیشنهاد میکنم که از مجموعه کتاب های داستان های شیرین استفاده کنین.باتشکر

amn

۹۲/۰۷/۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
سام معینی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی